این بخش شامل مجموعه ای از پیامک های مهدوی می باشد که امیدواریم مورد پسند شما واقع شوند.

 

آتشی از عشق در جانم فکندی، خوش فکندی

 من که جز عشق تو آغازی و پایانی ندارم

سر نهم در کوی عشقت، جان دهم در راه عشقت

من چه گویم؟ من به جز عشقت سر و جانی ندارم 

 امام خمینی(ره)

 

* * *

 

سرخوش زسبوی غم پنهانی خویشیم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشیم

هر چند "امین" بسته ی دنیا نیم اما

دلبسته ی یاران خراسانی خویشیم

مقام معظم رهبری

 

* * *

 

 ای دل اگر عاشقی، در پی دلدار باش!

بر در دل روز و شب منتظر یار باش!

دلبر تو جاودان بر در دل حاظر است

روزن دل بر گشا، منتظر یار باش!

عطار نیشابوری

 

* * *

 

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست

طوفان زده ام، راه نجاتی بفرست

گفتند که با زمزمه ی "یا مهدی"

نذر گل نرگس صلواتی بفرست

 

 

* * *

 

در بزم ولا جام هدایت مهدی است

مقصود زنور بی نهایت مهدی است

ثبت است که بر جریده ی عالم قدس

گلواژه ی روشن هدایت مهدی است

 

 

* * *

 

چه عاشق می شوم وقتی که تنها می شوم با تو!

و چشمان تو را محو تماشا می شوم با تو!

تو را از چشم های من نهان کردند و می دانند

همین امروز و فردا باز پیدا می شوم با تو !

 مهدی خلیلیان

 

* * *

 

ای نسیم سر خوشی که از کرانه ها عبور می کنی

ویای چکاوکی که کوچ تا به جلگه های دور می کنی

آی راهیان! گر از دیار یار ما عبور می کنید

پرسشی کنید از او که ای بهار، کی ظهور می کنی!

 محمد رضا ترکی

 

* * *

 

دلم هوای تو کرده، هوای آ مدنت

صدای پای تو آید، صدای آ مدنت

بهار با تو بیاید به خانه ی دل ما

قدم به خانه ی ما نهِ، صفای آ مدنت

 

 

* * *

 

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

نیک می بینم وقتی که زود است و نه دیر

مهربانی حاکم کل مناطق می شود

 

* * *

 

نیمه شب صورت خود را به خدا خواهم کرد

از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد

تا که جان دارم و از سینه نفس می آید

به تو و مهر تو ای دوست وفا خواهم کرد

 

 

* * *

 

صدای آمدنت را به گوش ما برسان!

زمان غیبت خود را به انتها برسان

کنار تربت زهرا به وقت نا فله ات

دعای خویش را به یاری این گدا برسان!

 جواد حیدری

 

* * *

 

آقا نگاهت سوی آهوهاست، می دانم

دستان پاکت مثل من تنهاست، می دانم

آقا اگر تو بر نمی گردی، دلیل آن

در چشم های پر گناه ما است، می دانم

 

 

* * *

 

ما عاشق فهم و ادب و معرفتیم

ما خاک قدوم هر چه زبیا صفتیم

از زشتی کردار دگر خسته شدیم

محتاج دو پیمانه می معرفتیم

 

* * *

 

صحبتی شد که خدا باب نجاتی بفرست!

تلخی ذائقه را شاخه نباتی بفرست!

می رسد با علم سبز امامت بر دوش

از چه خاموش نشستی، صلواتی بفرست!

 

* * *

 

بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد

دعا کبوتر عشق است که بال و پر دارد

بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا

ز پشت پرده ی غیبت به ما نظر دارد 

 

* * *

 

قطعه ی گمشده ای از پر پرواز کم است

یازده بار شمردیم و یکی باز کم است

 این همه آب که جاری است نه اقیانوس است

 عرق شرم زمین است که سرباز کم است

 

* * *

 

 نه در این کوه صدایی،نه در این دشت غباری

 نه به این روز امیدی، نه از آن دور سواری

 برس ای عشق به داد دل ما چشم به راهان

 تا کنیم عزم خود جزم به یاری سواری

 سعید بیابانکی

 

* * *

 

وقتی بیایی نسل طوفان در  رکابت

جنگل به جنگل این سواران در رکابت

وقتی بیایی آسمان نوشان خاکی

آتش نفس، بی مرگ مردان در رکابت

 

* * *

 

شب از حضیض نهان سوی اوج می آیند

چو وقتِ وقت رسد، فوج فوج می آیند

قسم به صبر وصفاشان، به رأیشان سوگند

به هیمه ی نفس اسب هایشان سوگند

که گرد ظلمت شب به باره می شویند

به خون تازه زمین را دوباره می شویند

 علی معلم

 

* * *

 

بخوانید یاران، همه دلداران

سرود هم عهدی در فراق جانان

می خوانم هر شب، شعر هم عهدی

شب جمعه منم و ذکر یا مهدی

 

 

* * *

 

 به  پای مهدی، همه سربازیم

ز  ارکان ابر قدرت قرار اندازیم

ما خمارانیم، عبد جانانیم

تا  ابد انصارالمهدی می مانیم

 

 

* * *

 

در جمکران مانند باران حس بگیریم

ردّی، نشانی از گل نرگس  بگیریم

همچون پِرِ پروانه ها اوجی بگیریم

اینک سراغی از گل نرگس بگیریم

       حیدری کاشانی

 

 

* * *

 

هجران جانان تا به چند؟ آن یار کو، آن یار کو؟

در جمکران قلب من، دیدار کو، دیدار کو؟

ای عاقلان دیوانه ام، زنجیر زلف یار کو؟

بر شعله های شوق دل، پروانه ی دلدار کو

 

* * *

 

این جا فضای روح بخش جمکران است

این جا مکان مهدی صاحب الزمان است

این جا مکان گریه و سو ز و گداز است

این جا امام عشق در حال نماز است

 محسن حافظی

 

* * *

 

یا علی جانم به قربانت بگو مهدی کجاست

بوسه ام تقد یم دستانت بگو مهدی کجاست

گاه گاهی جمعه ها دل بی قراری می کند

می شوم این هفته مهمانت، بگو مهدی کجاست

 

* * *

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد، نیامدی

چه اشک ها به چهره ها رسوب شد، نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ وچوب شد، نیامدی

برای ما که خسته ایم ودل شکسته ایم، نه

ولی برای عده ای چه خوب شد، نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد، نیامدی

 

 

* * *

 

عمری به انتظار نشستم، نیامدی

دل را به روی غیر تو بستم، نیامدی

ای خضر راه گم شدگان در مسیر عشق

چشم انتظار هر چه نشستم، نیامدی

گفتند سبز پوش تو از کعبه می رسد

هر جمعه رو به کعبه نشستم نیامدی

 

* * *

 

امشب نشسسه بر دلم غم های عالم

بی تو گذشت این جمعه هم آقای عالم

این جمعه هم از تو خبر حتی نیامد

شب آمد و من ماندم و غم های عالم

 

* * *

 

این جمعه هم گذشت و تو اما نیامدی

ای روح آسمانی دریا نیامدی

ای از تبار آینه ها ای حضور سبز

ای آ خرین ذخیره طه نیامدی

 

* * *

 

با سمند سرکش شراب عشق تو

ندبه می کنم : (( حبیب من کجاست ؟

ماه من، تمام هستی ام کجاست ؟

آی آسمان بگو به من

که حجت خدا، روح آفتاب محور زمین

تمام عشق فاطمه، مهدی ام کجاست؟!))

 سید محسن بنی فاطمی

 

* * *

 

ای بهانه ی تمام اشک های صبح جمعه ام!

ناله های ندبه ام!

چه می شود به این نگاه بی رمق نظر کنی؟!

 

* * *

 

فارس حجاز !

یار دلنواز!

کی شود برای لحظه ای امید من!

ز سرزمین سینه ام گذر کنی ؟

سید محسن بنی فاطمی

 

* * *

 

عصا ره ی همه ی گل های احمدی، مهدی است

گل همیشه بهار محمدی، مهدی است

 

* * *

 

آن که می گفت: ز یک گل نشود فصل بهار

چه خبر داشت که همچون تو گلی می روید

 

* * *

 

خوب است ما هم مثل باران حس بگیریم

هر شب سراغی از گل نرگس بگیریم

 

* * *

 

آه می کشم تو را با تمام انتظار

پر شکوه کن مرا ای کرامت بهار!

 

* * *

 

ده روز مهر گردون افسانه است وافسون

یک لحظه خدمت تو، بهتر ز مُلک ما را

 

* * *

 

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو، باید که مرده بودم

 

* * *

 

زلیخا دیدن و یوسف شنیدن

شنیدن کی بود مانند دیدن

 

* * *

 

طلایه دار سحر گاه نور می آید

امیر قافله ی عشق و شور می آید

 

 

* * *

  

تو بدین همه لطا فت که ز حور دل ربودی

ز چه بر منِ سیه رو درِ دوستی گشودی؟

 

* * *

 

کدام  جمعه دعا مستجاب خواهد شد

سوار صاعقه پا در رکاب خواهد شد

 

* * *

 

چه شود ز راه وفا اگر نظری به جانب ما کنی

که به کیمیای نظر مگر مس قلب تیره طلا کنی

 

* * *

 

مهدی جان، آقای من

الا مسافر صحرا خدا کند که بيايي
اميد غائب زهرا، خدا کند که بيايي


کنون که دل شده پر خون براي خاطر مجنون
تو اي حقيقت ليلا، خدا کند که بيايي


براي اينکه ببينم پس از غياب هزاره
مزار مخفي زهرا، خدا کند که بيايي


دلم دوباره ز غمها کنون رميده زِهًرجا
گرفته بهر تو تنها، خدا کند که بيايي


به انتظار قدومت، دو ديده دوخته ام من
به قفل بسته درها، خدا کند که بيايي


دوباره روز گذشت و نيامدي تو وليکن
براي لحظه فردا، خدا کند که بيايي


ميان عاشق و معشوق، چه جاي قيد و مکاني
چه اين مکان و چه هرجا، خدا کند که بيايي


بدون حُسن تو اي گُل بهار جلوه ندارد
گل شکفته زيبا، خدا کند که بيايي

 

* * *

 

مهدی جان، آقای من

زنده ام، اما نمي دانم که بهر چيستم؟
عاشقم، عاشق پرستم يا گدايم، کيستم؟

گاه معشوقم به يار و گاه عاشق بر رخش
گاه من ليلا و گه مجنون، ندانم چيستم

آنقدر دانم که مجنونم در اينجا تا کنون
بهر دل دادن به ليلاي دو عالم زيستم

از معشوقان کشيدن، شيوه دلدادگي است
هرچه خواهي ناز کن تا ديدنت مي ايستم

اهل آبادي عشقم با همه ديوانگي
از اهالي گناه و لااوبالان نيستم

کي شود با حال خونين پيش تو حاضر شوم
کاش مي گفتي تو بر من، منهم از آن ليستم
 

 

* * *

 

عمريست که سرگشته و حيران تو هستم

آري زِ همان روز ازل عهد ببستم


عهدي که همه زندگيم در گرو اوست

گر زنده ام و يک نفسي هست زِ اينروست


تيرت به هدف خورد، شدم عاشق رويت

بيخود ز خودم گشتم و مدهوش زِ بويت


من عاشق روي توام اي يوسف زهرا

اين نامه سربازه من را تو کن امضاء


جانم به لب آمد، به دلم خوب نظر کن

از راه کويري دلم باز گذر کن


غير تو دگر در دو جهان هيچ نخواهم

محتاج نگاه تو بود قلب سياهم


طالب دل خود را به سر زلف تو بسته

از دوري تو قامت او سخت شکسته


 

* * *

 

عاشق آن است كه يا ديده به گل وا نكند

يا به غير از گل روي تو تماشا نكند

به گداي تو اگر هر دوجهان را بخشند

رد كند از تو به غير از تو تمنا نكند

شرر عشق تن و جان كسي را سوزد

كه چو پروانه به آتش زده پروا نكند

شمع فيضش همه شعله است به پروانه بگو

يا كه پروا نكند يا پر خود وا نكند

چشم بيمار تو بيمار كند هر كس را

جان دهد ْآرزوي فيض مسيحا نكند

ديدن روي تو با دادن جان شيرين است

رو نما تا كه كسي روي به دنيا نكند

گر به بازار دو عالم گذرم ديده من

جز تماشاي تو اي يوسف زهرا نكند

پاي تا سر همه سوزم به خدا سوز مرا

به جز از آتش عشق تو مداوا نكند

هر چه پيرايه زمضمون به غزل ميبندم

غزلم را به جز از نام تو زيبا نكند

 

* * *

 

سالها از عمر من رفت و نگارم برنگشت
در خزان هجر ماندم نوبهارم برنگشت

اضطرابي سرد اما آتشي دارم به دل
مايه آرامش و صبر و قرارم برنگشت

تا که يک شب اين دلم را ميهمان خود کند
ماه هم در آسمانِ شامِ تارم برنگشت

قيل و قالم گشته افزون، حال خود را باختم
تا کند بر درگه خود خاکسارم برنگشت

مرغ جانم پرکشيد و سوز عشقم سرد شد
روح اخلاص و دل شب زنده دارم برنگشت

فيض او را گر ببيني هرزمان فصل گل است
بي نصيبم من که گل بر شاخسارم برنگشت

از وجود خود به دور خود حصاري ساختم
تا که بشکافد بدست خود حصارم برنگشت

هرکسي را يار باشد دردم مرگش ولي
ترسم آخر من بگويم واي يارم برنگشت
 

 

* * *

 

عاشقم بر گل که دارد جلوه ای از روی مهدی
عشقبازی می کنـم با هرچه دارد بوی مهدی
 

 

* * *

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

 

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

 

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

 

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

 

بلبل از فیض گل آموخت سخن  ورنه نبود

 

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست

 

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

* * *

آفتاب نيمه شب

اي خوب رُخ كه پرده نشيني و بي حجاب

اي صد هزار جلوه‌گر و باز در نقاب

 

اي آفتاب نيمه شب اي ماه نيم روز

اي نجم دوربين كه نه ماهي نه آفتاب

 

كيهان طلايه دارت و خورشيد سايه‌ات

گيسوي حور خيمة ناز تو را ، طناب

 

جانهاي قُدسيان همه در حسرتت به سوز

دلهاي حوريان همه در فُرقتت كباب

 

انموذَج جمالي و اُسطورة جلال

درياي بي‌كراني و عالم همه سراب

 

آيا شود كه نيم نظر سوي ما كني

تا پر گشوده، كوچ نماييم از اين قباب

 

اي جلوه‌ات جمالْ دِه هرچه خو برو

اي غمزه‌ات هلاكْ كُنِ هرچه شيخ و شاب

 

چشم خراب دوست، خرابم نموده است

آبادي دو كوْن به قُربانِ اين خراب

حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه)

 

* * *

الا یا ایّها المهدی (علیه السلام)

الا يا اَيُها المَهدي مُداوم الوَصل ناولها

كه در دوران هجرانت بسي افتاده مشكلها

 

صبا از نكهت كويت نسيمي سوي ما آورد

ز سوز شعلة شوقت چه تاب افتاد در دلها

 

چو نور مهر تو تابيد بر دلهاي مشتاقان

ز خود آهنگ حق كردند و بربستند محملها

 

دل بي‌بهره از مهرت حقيقت را كجا يابد

حق از آئينه رؤيت تجلي كرد بر دلها

 

بكوي خود نشاني ده كه شوق تو محبّان را

ز تقوي داد زاد ره، ز طاعت بست محملها

 

بحق سجّاده تزيين كن مهل محراب و منبر را

كه ديوان فلك صورت از آن سازند محفلها

 

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حائل

ز غرقاب فراق خود رهي بنما به ساحلها

 

اگر دانستمي كويت بسر مي‌آمدم سويت

خوشا گر بودمي آگه از راه و رسم منزلها

 

چو بيني حجت حق را بپايش جان فشان اي فيض

مَتي ما تَلْقَ مَنْ تَهْوي، دَعِ الدُّنيا وَ اَهْمِلها

شوق مهدی علیه السلام

مرحوم ملّا محسن فیض كاشانی

 

* * *

چشمه سار ندبه

اي گل گلشن حيات بيا

روح الارواح كائنات بيا

 

سيصد و سيزده نفر بردار

با جميع محسّنات بيا

 

ما همه طالب ظهور توئيم

هستي ما همه فدات، بيا

 

تويي امّن يُجيب قبلة راز

به اجابت رسد دعات، بيا

 

اي خلل ناپذير همچو خليل

به شكست بت و منات، بيا

 

ما همه غرق در يم گنهيم

آخر اي كشتي نجات ، بيا

 

بهر ما ديدن جمال جميل

باقيات است و صالحات، بيا

 

با ظهورت نهان شود پيدا

اي براهين واضحات، بيا

 

امر، امر خداست عادي نيست

زادة طور و عاديات، بيا

 

مكه‌اي يا مدينه يا به بقيع

ما بجوئيم در كجات، بيا

 

بي تو بسيار مي‌كند جولان

مجرم تارك الصلاة بيا

 

آري اينجا بود كه برهنه نيست

عاري از ننگ عاديات ، بيا

 

قبله زن، دين بود دنايزا

عاريات است ساترات ، بيا

 

بنما رو زِ پشت پرده ببين

همه جانهاست رو نمات، بيا

 

اي وجود تو آيت الكرسي

ان يكاد است در تو مات ، بيا

 

نعم السابقات را فرزند

يابن طه و محكمات، بيا

 

يابن امّ الكتاب و الحكمه

يابن آيات و بينات، بيا

 

شُهب الثابعة تويي كه تويي

انجم زاهر الصفات، بيا

 

هست آيا به سوي تو راهي

كه بميرم از برات، بيا

 

دوستدار بقية اللهيم

بجزام و ز التفات، بيا

 

چشم اميّد ما به جانت تو

در حيات است و در ممات، بيا

 

حمد و توحيد و معني والعصر

يابن ياسين و زاريات، بيا

 

هم تويي ركن امر بالمعروف

هم تويي نهي از منكرات،‌ بيا

 

با دو دست گره گشاي تو نيست

مشكلي بهر مشكلات، بيا

 

همة انگيزه‌ها مقدمه است

آگهي از مقدّمات، بيا

 

احمدي يا مسيح بن مريم

تويي فرزند معجزات، بيا

 

شايگانِ دعاي ندبه تست

بهترين واژة نكات، بيا

 

اين قوافي است شايگان چه كنم

كه شده زينت دعات، بيا

 

دست«حدّاد» دايم است دراز

به سر خوان ذوالعطات، بيا

حاج عباس حدّاد

* * *

دریای جمال

سر زُلفت به كناري زن و رُخسار گشا

تا جهان محو شود، خرقه كشد سوي فنا

 

بسر كوي تو اي قبلة دل راهي نيست

ورنه هرگز نشوم راهيِ واديِّ «مِنا»

 

از صفاي گل روي تو هر آنكس بَرخورد

بَركَنَدْ دل ز حريم و نكُنَد رو به «صفا»

 

طاق ابروي تو محرابِ دل و جان من است

من كجا و تو كجا؟ زاهد و محراب كجا؟

 

ملحد و عارف و درويش و خراباتي و مست

همه در اَمْرِ تو هستند و تو فرما نفرما

 

خرقة صوفي و جامِ مي و شمشير جهاد

قبله گاهي تو و اين جُمله همه قبله نما

 

رسم آيا به وصالِ تو كه درجان مني؟

هجر روي تو كه در جان مني، نيست روا !

 

ما همه موج و تو درياي جمالي، اي دوست!

موجْ درياست، عجب آنكه نباشد دريا

حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه)

 

* * *

 

رخ خورشيد

عيب از ما است اگر دوست زما مستور است

ديده بگشاي كه بيني همه عالم طور است

 

لاف كم زن كه نبيند رُخ خورشيدِ جهان

چشم خفّاش كه از ديدن نوري كور است

 

يا رب اين پردة پندار كه در ديدة ماست

باز كن تا كه ببينم همه عالم نور است

 

كاش در حلقة رندان خبري بود ز دوست

سخن آنجا نه ز ناصر بُود ، از «منصور» است

 

واي اگر پرده ز اسرار بيفتد روزي

فاش گردد كه چه در خرقة اين مهجور است

 

چه كُنم تا به سر كوي توام راه دهند

كاين سفر توشه همي خواهد و اين رَه دور است

 

وادي عشق كه بي‌هوشي و سرگرداني است

مُّدعي در طلبش بوالهوس و مغرور است

 

لب فروبست هر آن كس رُخ چون ماهش ديد

آنكه مدحت كُند از گفته خود مسرور است

 

وقت آن است كه بنشينم و دم در نزنم

به همه كون و مكان مدحت او مسطور است

حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه)

 

* * *

 

سبوی دوست

عُمري گذشت و راه نبُردم به كوي دوست

مجلس تمام گشت و نديدم روي دوست

 

گُلشن مُعطّر است سرا پا ز بويِ يار

گشتيم هر كُجا نشنيديم بوي دوست

 

هر جا كه مي‌روي ز رُخ يار روشن است

خفّاش‌وار راه نبُرديم سوي دوست

 

ميخوارگانِ دلشده ساغر گرفته‌اند

ما را نَمي نصيب نشد از سبوي دوست

 

گوش من و تو وصف رُخ يار نشنود

ورنه جهان ندارد جُز گفتگوي دوست

 

با عاقلان بگو كه رُخ يار ظاهر است

كاوش بس است اين همه در جستجوي دوست

 

ساقي ز دست يار به ما باده مي‌دهد

برگير مي تو نيز ز دستِ نكويِ دوست

حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه)

* * *

هوای وصال

در پيچ و تاب گيسوي دلبر ترانه است

دل بردة فدايي هر شاخ شانه است

 

جان در هواي ديدن رخسار ماه توست

در مسجد و كنيسه نشستن بهانه است

 

در صيد عارفان و ز هستي رميدگان

زلفت چو دام و خال لبت، همچو دانه است

 

اندر وصال روي تو اي شمس تابناك

اشكم چو سيل جانب دريا روانه است

 

دركوي دوستْ فصل جواني به سر رسيد

بايد چه كرد اين همه جور زمانه است

 

امواج حُسن دوست چو درياي بي‌كران

اين مستِ تشنه كامْ غمش در كرانه است

 

ميخانه درهواي وصالش طرب كُنان

مُطرب به رقص و شادي و چنگ و چَغانه است

حضرت امام خمینی (رحمت الله علیه)

* * *

 

 

پیامک های مهدوی خود را برای ما ارسال کنید

شما می توانید پیامک های مهدوی خود را به شماره 30007000244366 ( شبکه پیامک مهدوی بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود(عج) - شعبه آبادان و خرمشهر) ارسال و در مسابقه پیامک مهدوی شرکت نمائید. آثار شما در یک مجموعه چاپ خواهند شد.

تا اینکه برای مرحوم آیود، خاموش بود
به محض اینکه رفتم تا آن را روشن کرده و دوا را بخورم، دیدم سید جلیل القدر و با وقاری که وجودش خانه را روشن کرد، وارد اطاق شدند.
به مجرد دیدن آن جمام و اندوه فرو رفته و مشغول به گریه و زاری و توسل گردید. در میان حسینیه که یکی از اتاقهای منزل ایشان است و دائماً در آن اقامه عزا و ماتم می شود، ناگاه درختی مانند قندیل چراغی ظاهر گردید و تمام آن شب می درخشید، بحدی که تمام خانه و خانه همسایگان را نور می بخشید.

سحر همان شب، حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف برای آن مکرمه ظاهر شدند و یک اشرفی عنایت فرمودند که از برکت آن اشرفی، خیرات و برکات بر او و بر نسل ایشان روی آورد و به مکه و مشهد مشرف شده و ثروتمند گردیدند.»


لان نیستند؛ ولی من و تو که از یاران آنهاییم. بیا تا حق خود را از یکدیگر بگیریم و روح ایشان را از خود راضی نماییم. این را گفت و شمشیر را از نیام خارج نمود. من هم شمشیر خودم را از غلاف کشیدم و به یکدیگر درآویختیم.
درگیری شدیدی واقع گردید. ناگاه آن مرد ضربه ای بر فرق سرم وارد کرد که افتادم و از هوش رفتم.
دیگر ندانستم که چه اتفاقاتی افتاد، مگر وقتی که دیدم مردی مرا با ته نیزه خود حرکت می دهد و بیدار می نماید؛ چون چشم گشودم، سواری را بر سر بالین خود دیدم که از اسب پیاده شد. دستی بر جراحت و زخم من کشید، گویا دست او دارویی بود که فوراً آن را بهبودی بخشید و جای ضربه را خوب کرد. بعد فرمود: کمی صبر کن تا برگردم.
آن مرد بر اسب خود سوار شد و از نظرم غایب گردید. طولی نکشید که مراجعت نمود و سر آن مرد را که به من ضربه زده بود، در دست داشت و اسب و اثاثیه مرا با خود آورد. فرمود:
این سر، سرِ دشمن تو است؛ چون تو ما را یاری کردی، ما هم تو را یاری نمودیم.

« ولینصرن الله من ینصره: یقیناً خدای تعالی، کسی که او را یاری کند، یاریش می نماید. سوره حج آیه 40 »

وقتی این قضیه را دیدم مسرور گشته و عرض کردم: ای مولای من تو کیستی؟
فرمودند:
« من م ح م د ابن الحسن، صاحب الزمان هستم. بعد فرمودند: اگر راجع به این زخم از تو پرسیدند: بگو آن را در جنگ صفین به سرم زده اند. »
این جمله را فرمود و از نظرم غایب شد. »


 

39. تشرف مشهدی علی اکبر تهرانی

آقا سید عبدالرحیم خادم مسجد جمکران می گوید:
« در سال وبا (سال 1322) بعد از گذشتن مرض، روزی به مسجد جمکران رفتم. دیدم مرد غریبی در آن جا نشسته است. احوال او را پرسیدم.
گفت: من ساکن تهران می باشم و اسمم مشهدی علی اکبر است. در تهران کاسبی و خرید و فروش دخانیات داشتم؛ اما پس از مدتی سرمایه ام تمام شد؛ چون به مردم نسیه داده بودم و وقتی وبا آمد آنها از بین رفتند و دست من خالی شد؛ لذا به قم آمدم. در آن جا اوصاف این مسجد را شنیدم.
من هم آمدم که این جا بمانم، تا شاید حضرت ولی عصر ارواحنا فداه نظری بفرمایند و حاجتم را عنایت کنند.
سید عبدالرحیم می گوید: مشهدی علی اکبر سه ماه در مسجد جمکران ماند و مشغول عبادت شد. ریاضتهای بسیاری کشید، از قبیل: گرسنگی و عبادت و گریه کردن.
روزی به من گفت: قدری کارم اصلاح شده؛ اما هنوز به اتمام نرسیده است. به کربلا می روم. یک روز از شهر به طرف مسجد جمکران می رفتم. در بین راه دیدم، او پیاده به کربلا می رود.
شش ماه سفر او طول کشید. بعد از شش ماه، باز روزی در بین راه، ایشان را که از کربلا برگشته بود، در همان محلی که قبلاً دیده بودم، مشاهده کردم.
با هم تعارف کردیم و سر صحبت باز شد. او گفت: در کربلا برایم این طور معلوم شد که حاجتم در همین مسجد جمکران داده می شود؛ لذا برگشتم.
این بار هم مشهدی علی اکبر دو سه ماه ماند و مشغول ریاضت کشیدن و عبادت بود.
تا آن که پنجم یا ششم ماه مبارک رمضان شد. دیدم می خواهد به تهران برود. او را به منزل بردم و شب را آن جا ماند. در اثنای صحبت گفت: حاجتم برآورده شد.
گفتم: چطور؟
گفت: چون تو خادم مسجدی برایت نقل می کنم و حال آن که برای هیچ کس نقل نکرده ام. من با یکی از اهالی روستای جمکران قرار گذاشته بودم که روزی یک نان جو به من بدهد و وقتی جمع شد پولش را بدهم.
 روزی برای گرفتن نان رفتم. گفت: دیگر به تو نان نمی دهم.
من این مسأله را به کسی نگفتم و تا چهار روز چیزی نداشتم که بخورم مگر آن که از علف کنار جوی می خوردم، به طوری که مبتلا به اسهال شدم. این باعث شد که من بی حال شوم و دیگر قدرت برخاستن را نداشتم، مگر برای عبادت که قدری به حال می آمدم.
نصف شبی که وقت عبادتم بود فرا رسید. دیدم سمت کوه « دوبرادران » ( نام دو کوه در اطراف مسجد جمکران ) روشن است و نوری از آن جا ساطع می شود، بحدی که تمام بیابان منور شد.
ناگهان کسی را پشت در اتاقم که یکی از حجرات بیرون مسجد بود دیدم، مثل این که در را می کوبید. سیدی را با جلالت و عظمت پشت در دیدم. به ایشان سلام کردم؛ اما هیبت ایشان مرا گرفت و نتوانستم حرفی بزنم. تا آن که آمده و نزد من نشستند و بنای صحبت کردن را گذاشتند، و فرمودند:
« جده ام فاطمه علیها السلام نزد پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم شفاعت کرده که ایشان حاجتت را برآورند.
جدم نیز به من حواله نموده اند. برو به وطن که کار تو خوب می شود. و پیغمبر صلی الله و علیه و آله و سلم فرموده اند: برخیز برو که اهل و عیالت منتظر می باشند و بر آنها سخت می گذرد.
»
من پیش خود خیال کردم که باید این بزرگوار حضرت حجت علیه السلام باشد؛ لذا عرض کردم: سید عبدالرحیم خادم این مسجد نابینا شده است شفا شفایش بدهید.
فرمودند:
« صلاح او همان است که نابینا بماند. بعد فرمودند: بیا برویم و در مسجد نماز بخوانیم. »
برخاستم و با حضرت بیرون آمدیم، تا به جاهی که نزدیک درب مسجد می باشد، رسیدیم. دیدم شخصی از چاه بیرون آمد و حضرت با او صحبتی کردند که من آن را نفهمیدم. بعد از آن به صحن مسجد رفتیم که دیدم، شخصی از مسجد خارج شد. ظرف آبی در دستش بود که آن را به حضرت داد.
ایشان وضو گرفتند و به من هم فرمودند: با این آب وضو بگیر. من از آن آب وضو گرفتم و داخل مسجد شدیم.
عرض کردم: یابن رسول الله چه وقت ظهور می کنید؟
حضرت با تندی فرمودند: تو چه کار به این سؤالها داری؟
عرض کردم: می خواهم از یاوران شما باشم.
فرمودند: هستی؛ اما تو را نمی رسد که از این مطالب سؤال کنی و ناگهان از نظرم غایب شدند؛ اما صدای حضرت را از میان چاهی که پای قدمگاه در صفه ای که در و پنجره چوبی دارد و داخل مسجد است، شنیدم که فرمودند:
برو به وطن که اهل و عیالت منتظر می باشند.
در این جا مشهدی علی اکبر اظهار داشت که عیالم علویه (سید) می باشد. »


ماخذ : کتابهاي شيفتگان حضرت مهدي ( عج ) و برکات حضرت ولي عصر - عج